ماهى هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيكران تو
مى برد مرا بهر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو
زير بال مرغكان خنده هات
زير آفتاب داغ بوسه هات
- اى زلال پاك - !
جرعه جرعه جرعه ميكشم ترا بكام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !
اى هميشه خوب !
اى هميشه آشنا !
هر طرف كه ميكنم نگاه
تا همه كرانه هاى دور
عطر و خنده و ترانه ميكند شنا
در ميان بازوان تو !
ماهى هميشه تشنه ام
اى زلال تابناك !
يك نفس اگر مرا بحال خود رها كنى
ماهى تو جان سپرده روى خاك !
امین
احساس مرا گوش کن ای نیک بیان
از خوبی تو این غزل آمد به زبان
می داد خبر ز روی نیکت رندی
باور نشدم تا که ندید این چشمان
یاد تو مرا لحظه امانم ندهد
دل در پی تو عقل خداوند، به امان
نهی است مرا تا که تو از یاد برم
قهر تو مرا نگذرد از ظن و گمان
بی نام تو دان این سخنم ناقص بود
با نام امین فصل بهار است خزان
دلم هر شب بيداره و داره با خاطراتت زندگي مي كنه
هر چي به در و ديوارش مي كوبم
تا شايد بتونم اسمت و نامت را فراموش كنم
ولی نميشه که نميشه!
خواستم كسي را جايگزين تو بكنم ولي نشد
دلم نذاشت
از هر كسي بهانه اي گرفت
آخه می دوني عزيز
كسي را مثل تو لايق دوست داشتن نمی ديد
نمي دونم توو عشق تو چي ديده بود
كه حاظر نبود حتي توو روياهاش هم تو از خودش جدا كنه
مي دوني
صدا پاتو از حفظ بود
از وقتي كه در خونه رو باز مي كردي
دلم صداي قدم هاتو مي شنيد
وقتي كه مي خنديدي اون هم خندون بود
اما امان از اون روزي كه كمي دلت غصه داشت
اون وقت بود كه ديگه دلم دل نبود
مي شد يك كاسه خون
نمي دونم چرا
ولي نمي تونست و طاقت نداشت گريه ها تو ببينه
طاقت نداشت صداي هق هق گريه هاتو و يا صداي بغض كرده تو رو بشنوه
از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش
براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم
سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا
به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه
تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر،
زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم
جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي
آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با
گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس
كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...
مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم
روزي که دلم در پي ات افتــــــاد
آوار بلا بر سرش افتــــــــــــاد
چون رنج به عشق تو پذيرفـــت
ديـــوانه شد و از نفس افتـاد
بعد از سپري گشتن ايـــــــــــام
دل بار دگر يــــــــــــاد تو افتاد
از هجر تو بي تاب و توان گشت
عاشق شد و در دام تو افتاد
زندگی ام کاغذ پاره ای بيش نبود . .
در جستجوی چيزی بودم . .
ولی آن را نميافتم . .
قايقی ساختم . .
قايقی کاغذی . .
با تکه های باقی مانده از زندگی ام . .
به دنبال تنهايی رفتم . .
قايق کاغذی ام تحمل آب را نداشت . .
به اعماق دريا فرو رفتم . .
تنهايی را در اعماق تاريک دريا يافتم . .
حس عجيبيست . .
ولی هر چه هست دوستش دارم . . .
از عشق که می نويسم
به ياد می آورم که هنوز تمام نشده ای!
پس،
در التهاب سطوح و اضطراب رنگها
نقاشی ات می کنم
پيش از آنکه نقشی جز تو
در بوم هيچ نقاشی، نقش بندد . . .
به شونه هام تكيه بكن
منم يه شاخه ي ترم
سايه ي باد بي نشون
گذشته از روي سرم
به دست من بوسه بزن
كه خالي از نوازشه
چشماي بي فروغ من
غرق نياز و خواهشه
به خنده هام نگاه نكن
گذشته اب از سر من
داره برام قصه ميگه
مادر غم مادر غم
بهم بخند اره بگو
يه ادم يه لاقبا
صداي گريه هاي من
گم مي شه تو خواب صدا
يه بار به قلب من بيا
به خانه ي دلم بيا
دلم شده پر از ترك
تو باز بگو خوب به درك
نام عشق را که مي بري آفتاب احترام مي کند
نبض آب تند مي زند
موج ها قيام مي کنند
نام عشق را که مي بري سنگ هم بي قرار مي شود
کوه سر به خاک مي نهد
آسمان سجود مي کند
شب سپيد مي شود
سرو خود پرست سر به زير مي شود
نام عشق را که مي بري
گريه ناگزير مي شود
عاقبت دل به عاشقي صادقانه اعتراف مي کند...